نقد به‌مثابه اندیشه: بیانیه‌ای در باب ضرورت نقد فلسفی در هنر و سینما

نقد هنری، اگر صرفاً به توصیف ساختار، ارزیابی مهارت‌ها و سنجش میزان موفقیت اثر محدود شود، به‌تدریج از مقام اندیشه سقوط می‌کند و به گزارشی فنی یا داوری سلیقه‌ای فروکاسته می‌شود. این نوع نقد ــ که در فضای غالب نقد هنری و سینمایی رایج است ــ بیش از آنکه مسئله تولید کند، اثر را در چارچوب‌های ازپیش‌تعیین‌شده‌ی ژانری، زیبایی‌شناختی یا ذوقی مهار می‌کند. مسئله‌ی اصلی این نوشتار نه انکار این نوع نقد، بلکه نشان‌دادن ناکفایتی آن به‌مثابه شکل مسلط نقد است.

نقد چیست و به چه چیزی نقد گفته می‌شود؟

نقدی که خود را به «چگونگی ساخته‌شدن اثر» محدود می‌کند، اغلب از پرسش بنیادی‌تری می‌گریزد:
این اثر در چه افق فکری‌ای امکان ظهور یافته است؟
چه مفروضاتی را بازتولید یا مختل می‌کند؟
و چه نسبتی با تجربه‌ی تاریخی، اخلاقی و وجودی انسان برقرار می‌سازد؟

در این‌جا، نقد فلسفی نه یک انتخاب سلیقه‌ای یا گرایشی روشنفکرانه، بلکه ضرورتی معرفتی است. نقد فلسفی از این پیش‌فرض آغاز می‌کند که اثر هنری صرفاً ابژه‌ای برای لذت یا مهارت‌نمایی نیست، بلکه رخدادی است در میدان معنا؛ رخدادی که می‌تواند اندیشه تولید کند، مفروضات را به بحران بکشاند و افق ادراک را جابه‌جا کند.

نقدِ صرفاً فرمال، اثر را به مجموعه‌ای از عناصر قابل‌کنترل تقلیل می‌دهد: روایت، میزانسن، تدوین، بازی، نور و موسیقی. این عناصر تحلیل می‌شوند، اما پرسش از «چرایی» جای خود را به «کارکرد» می‌دهد. نتیجه، نقدی است که می‌داند فیلم چگونه عمل می‌کند، اما نمی‌پرسد این عمل‌کردن در چه رژیم حقیقتی معنا دارد. چنین نقدی ناخواسته با نظم مسلط همدست می‌شود؛ نظمی که هنر را بی‌خطر، مصرف‌پذیر و فاقد قدرت اخلال‌گر می‌خواهد.

در مقابل، نقد فلسفی اثر را نه به‌عنوان شیء، بلکه به‌مثابه موقعیت اندیشه می‌خواند. در این خوانش، فیلم، رمان یا اثر هنری به متنی بدل می‌شود که در آن پرسش‌هایی درباره‌ی حقیقت، سوژه، قدرت، زمان، بدن، مرگ، آزادی و امر سیاسی به جریان می‌افتد. ارجاع به فلسفه در این‌جا نه تزئینی است و نه تحمیلی؛ بلکه تلاشی است برای شنیدن آن چیزی که خود اثر، اغلب به‌طور ناگفته، در حال گفتن آن است.

نقد فلسفی به‌دنبال صدور حکم نهایی درباره‌ی «خوب» یا «بد» بودن اثر نیست. این نقد به‌جای داوری، تنش‌ها را آشکار می‌کند؛ شکاف‌ها، پارادوکس‌ها و تناقض‌هایی را که اثر ناگزیر با خود حمل می‌کند. هنر، در این معنا، جایی است که عقل با امر نامتعین، نظم با آشوب، و فردیت با ساختارهای جمعی درگیر می‌شود. نقد فلسفی این درگیری را سرکوب نمی‌کند، بلکه آن را به سطح اندیشه می‌آورد.

از این منظر، نقد معمولی نه نفی می‌شود و نه کافی تلقی می‌گردد. فهم دقیق فرم، شرط لازم نقد است، اما هرگز شرط کافی آن نیست. نقدی که در فرم متوقف بماند، نهایتاً به تکنیک وفادار می‌ماند، نه به حقیقت. نقد فلسفی دقیقاً از همین نقطه آغاز می‌شود: از جایی که فرم دیگر پاسخ‌گو نیست و پرسش از معنا، اخلاق و واقعیت اجتناب‌ناپذیر می‌شود.

این بیانیه از این پیش‌فرض دفاع می‌کند که نقد، اگر به اندیشه نرسد، کارکرد خود را از دست می‌دهد. نقد فلسفی تلاشی است برای بازگرداندن هنر به مقام مسئله؛ به جایگاهش به‌عنوان نیرویی که می‌تواند نظم ادراک را مختل کند و امکان‌های تازه‌ای برای فهم جهان بگشاید.

در این معنا، سینما نه صرفاً رسانه‌ای برای روایت، بلکه آزمایشگاهی برای ایده‌هاست. و نقد، اگر جدی گرفته شود، نه شرح این آزمایش، بلکه مشارکت در آن است. این‌جا نقد دیگر در حاشیه‌ی اثر نمی‌ایستد؛ درون میدان اندیشه‌ی آن وارد می‌شود و خطر می‌کند.

آموزش نقد سینما: از نقد ژورنالیستی تا نقد فلسفی برای تحلیل عمیق فیلم‌ها

موضع این نوشتار روشن است:
نقد فلسفی نه افزودنی لوکس بر نقد هنری، بلکه شرط امکان نقدِ معاصر است.
هر جا که نقد از اندیشه فاصله بگیرد، هنر به کالا فروکاسته می‌شود.
و هر جا که نقد به فلسفه گره بخورد، هنر دوباره به مسئله تبدیل می‌شود.

 

ارادتمند؛

خلیل پورخاتمی

 

دسته‌ها: مقالات
برچسب‌ها: